محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4993
تاريخ الطبرى ( فارسي )
يا سخنچينى ، چيزى در دل امير مؤمنان هست امير مؤمنان شايسته تر است كه بر بندهء خويش و كسى كه عمر خويش را در اطاعت وى به سر برده تفضل كند . » گويد : پس منصور مأموريت آنها را پذيرفت و عذر معن را مقبول دانست و گفت تا آنها را به نزد معن فرستند ، و چون به نزد معن رسيدند و نامهء رضايت را بخواند ميان چشمان مجاعه را ببوسيد و ياران وى را سپاس گفت و به ترتيب منزلتشان و كارشان در مورد رفتن بنزد منصور خلعت پوشانيد و جايزه داد . و مجاعه شعرى گفت به اين مضمون : « اى معن در مجلس وايل قسمى ياد كردهام « كه ترا در مقابل طمعى نفروشم « اى معن ، مرا نعمتها دادى « كه براى همه لجيم و بخصوص خاندان مجاع هست « به روزگاران از تو نخواهم بريد « تا وقتى كه صداى گوينده اى از مرگ من خبر دهد » گويد : نعمتها كه معن به مجاعه داد آن بود كه از او سه حاجت خواست : يكى آنكه دلباختهء زنى از خاندان خويش بود كه بانويى بود به نام زهرا كه هنوز شوهر نكرده بود و هر وقت از او ياد مىكردند مىگفت : « با چه چيز مىخواهد مرا به زنى بگيرد با جبهء پشمينش يا با عبايش ؟ » وقتى پيش معن بازگشت نخستين چيزى كه از او خواست اين بود كه آن زن را همسر وى كند . پدر زهرا در سپاه معن بود ، به معن گفت : « اى امير زهرا را مىخواهم و پدرش در سپاه تو است . » پس وى را همسر آن زن كرد به ده هزار درم كه مهر را از خويشتن داد . آنگاه معن به مجاعه گفت : « حاجت دومت چيست ؟ » گفت : « باغى كه منزل من در حجر جزو آنست و صاحب آن در سپاه امير